” بساط پت و پهنی، چیده بودم. سردی هوا و درد مزمن کلیهام ضرورتی پیش آورد که نتوانستم حتا از همسایهها – یا حتا رهگذران – بخواهم چشمشان به بساط باشد؛ رفت و برگشتم به منزل، یک ربعی زمان برد. همهی این پانزده دقیقه را به این فکر میکردم که چند نفر دارند با خیال راحت به همدیگر کتاب تعارف میکنند و هرکی هرچی میخواسته، برداشته و رفته! خوشبختانه وقتی برگشتم همه چیز سرجایش بود! هیچوقت از این همه بیعلاقگی مردم به کتاب خوشحال نشده بودم!”
کتاب، دربردارندهی خاطرات مهندس جوانی است که در پاساژ نسبتاً کم رفت و آمدی در مرکز یک شهرستان کوچک اقدام به راهاندازی کتاب فروشی میکند. روایت این خاطرات که نثـری روان و دلنشـین همراه با چاشنی طنز و دیدی انتقادی دارد، مورد توجه کتابدوستان بسیاری قرار گرفته است.
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.