
|
گفتوگویی جذاب با جعفر خادم: از رافا تا هوراش، از شعر تا نقاشی، از نمادگرایی تا زاویهی دید، از انتشار مجموعه شعری در دانشگاه کلن تا ساخت مستندی در تلویزیون ملی هلند و از برپایی نمایشگاه در کف خیابانهای لاهیجان تا پهنهی آبهای سوئد با جعفر خادم و اسم من مسعود است / حسن است / و مادرم صدایم میزند: / جعفر، سیب نمیخوری؟ نامش جعفر و شهرتش خادم است. متولد سال 1337 در محلهی «شعربافان» از محلههای قدیمی شهرستان لاهیجان؛ آنطور که خودش میگوید میخواست برود غریبآباد، شعربافان شد محلهاش: خَسَم بوشوم «غریبآباد»/ «شعربافان» بوبو می کوی از جعفر خادم تا کنون شش کتاب در قالبهای شعر و داستان منتشر شده است. پرداختن به هنرهای تجسمی بهویژه نقاشی نیز بخشی دیگر از شخصیت ادبی -هنری برجستهی او را تشکیل میدهد. |
|
سلام آقای خادم. ممنون از اینکه دعوت ما را برای گفتگو پذیرفتید. به عنوان اولین سؤال بفرمایید که این مصاحبه با یک شاعر است؟ یا نویسنده؟ و یا نقاش؟ – درود! درواقع باید بگویم که توپ در زمین شماست. کارتان را از ابتدا با کدامیک شروع کردید؟ از چه سالی؟ سال 52 با شعر، سپس داستان و کمی بعد نقاشی! آیا آموزشهای آکادمیک هم دیدهاید؟ خیر، آموزش آکادمیک خاصی در زمینهی هنر و ادبیات ندیدهام. البته زمانی که در آلمان بودم در دانشگاه هنرهای زیبای دوسلدورف که یکی از معتبرترین دانشگاههای اروپاست، در رشتهی نقاشی پذیرفته شدم اما متأسفانه با اینکه بهترین نمرات را در این رشته کسب کردم، مدرک اولیهام مورد قبول قرار نگرفت و باعث شد که تحصیلاتم را نیمهکاره رها کنم. مدرکتان چه بود؟ دیپلمم را در رشتهی ریاضی گرفتم و فوق دیپلم بازرگانی هم از انستیتو تکنولوژی تبریز دارم. یعنی فوق دیپلم را معادل دیپلم قرار ندادند؟ نخیر، و این برایم خیلی تلخ بود! البته در آلمان موفق شدم دیپلم زبان آلمانی از کالج دانشگاه کلن هم بگیرم. از تلخیها بگذریم و به خاطرات خوش انتشار اولین کتابتان برسیم. اولین مجموعه شعر منتشر شدهی شما «یادآوریها» بود که به صورت مشترک با مهرداد فلاح چاپ کردید. کمی از روند انتشار این کتاب بگویید.. آشناییتان با مهرداد فلاح چگونه شکل گرفت؟ شهر لاهیجان کوچک بود، هفت محل بیشتر نداشت. دوستان مشترکی داشتیم که ما را با همدیگر آشنا کردند و پس از چند سال خواندن و گپ و آشنایی تصمیم گرفتیم کتابی منتشر کنیم. چرا این کار را بهصورت مشترک انجام دادید؟ فقط برای کاهش هزینهی چاپ؛ دلیل خاص دیگری نداشت. هزینهی چاپ کتاب را نصف – نصف خودمان پرداختیم. عجب! درست مثل الآن که خیلی از مؤلفین باید خودشان روی کارهایشان سرمایهگذاری کنند! فکر میکردیم شاید آن موقعها اوضاع بهتر بوده باشد… کدام ناشر کارتان را منتشر کرد؟ نشر آزاد در تهران قبل از انتشار یادآوریها، هیچگونه فعالیت رسمی از قبیل انتشار اثر در جراید و… نداشتهاید؟ در جراید رسمی خیر! اما به صورت جزوه و کارهای ابداعی نظیر نوشتن اشعار بر روی تختههای بزرگ و آویزان کردن از درخت در روبروی مکان سینما شهر سبز فعلی لاهیجان که بسیار هم با استقبال مواجه میشد.. کارها و ابتکاراتی که هنوز هم دارید؛ مثل کشیدن نقاشیهای خیابانی یا انتشار کتابچههایی بهصورت کپی پرینت. بله، دقیقاً. حتی آن زمان، یک ماهنامهی ویژه شعر و داستان به نام رود هم بهصورت پلیکپی، انتشار میدادیم که تا شش شماره منتشر شد؛ بعد از آن به دلیل شرایط خاص کشور در بحبوحهی دههی 60 از ادامهی انتشار آن بازماندیم. از انتشار «یادآوریها» تا مجموعه شعر بعدیتان «توپ هم یک شاعر است»، سالیان زیادی سپری شد. این فاصله چگونه گذشت؟ در فاصلهی انتشار این دو کتاب بود که از کشور مهاجرت کردید… با اینکه در این دوره اثر جدیدی بهصورت کتاب انتشار ندادم اما فعالیتهای ادبی هنریام بههیچوجه قطع نشد و با قوت ادامه پیدا کرد. خیلی از کارهایی که درحال حاضر از من منتشر میشود محصول همان دوران است. گرچه در همان دوران هم برخی از آثارم بهصورت پراکنده در نشریاتی مانند پیام شمال، گام، خزر، مجلهی انحنا (که در دانشگاه مشهد منتشر میشد) یا نشریات محلی دیگر چاپ میشد. یا حتی در فیلم مستندی که احمد میراحسان پیرامون زندگی هنرمندان ساخت، بخشی از آن به بنده اختصاص داشت که یک شعر به گویش لاهیجانی نیز در آن دکلمه کردم. آن شعر را به یاد دارید؟ بله: بَپَته خالِیم/ فی بَزی/بَکَتم زمین/اَشا بووووووووم! (آلوچهی پختهام/ فوت بزنی/ افتادهام زمین/ له شدهام! دلیل مهاجرتتان چه بود؟ بیکاری عمده دلیل بود. کمی بیشتر از دوران مهاجرت خود بگویید. در چه کشورهایی ساکن بودید؟ زمانی که من مهاجرت کردم (سال 1365) کشور هنوز در شرایط جنگ بود. سه روز در کشور ترکیه ساکن بودم و پس از آن به آلمان شرقی و سپس آلمان غربی رفتم. حدوداً چهار سال در آلمان غربی و عمدتاً در برلین غربی و کلن ساکن بودم. پس از آن چندماهی در هلند، سوئد و دوباره آلمان بودم و نهایتاً به کشور بازگشتم. در آلمان، هر هفته در انجمن ادبی دانشگاه کلن (که در دانشکدهی فلسفه برگزار میشد) شرکت میکردم. شعر و داستان هم چند تایی به زبان آلمانی نوشتم که بعدها دو تا از آنها در کتابی که خود دانشگاه منتشر کرد، چاپ شد. این کتاب شامل برگزیده اشعار ده سال فعالیت کانون ادبی بخش فلسفهی دانشگاه کلن بود که در آن دو شعر از من به زبان آلمانی با نام مستعار آبشار در صفحات آغازین کتاب (یعنی شعرهای اول و دوم مجموعه) منتشر شد. کلاً در دورهی مهاجرت شعر، داستان و طراحی را به صورت توأمان دنبال میکردم. برگردیم به توپ هم یک شاعر است. استقبال مخاطبان چگونه بود؟ خیلی از این کتاب استقبال خوبی کردند. مردم میآمدند و حتی دو تا و سه تا میخریدند. در مدت کوتاهی بالای پانصد نسخه تنها در لاهیجان فروش رفت. و نظر منتقدان؟ در نشریهی «گیلان امروز» نقد جدی روی آن زده شد و بهویژه از منظر گسترش زبان شعری و دایرهی واژگانی مورد یررسی قرار گرفت. البته «یادآوریها» بیشتر از این دیده و نقد شده بود که شاید ناشی از فضای حاکم بر آن دوره بود که آثار کمتری چاپ میشد و طبیعتاً بازخورد بیشتری داشت. میرسیم به کتاب «من و تو زمین را پر کردهایم» که توسط انتشارات الهام اندیشه منتشر شد و پس از آن سه کتاب دیگر هم با همین انتشارات کار کردهاید که میتوان گفت شروع یک دورهی کاری جدید شما بود. این ارتباط کاری چگونه شکل گرفت؟ شعر کوتاهی از من در نشریهی «چیچینی» چاپ شده بود و این باعث شد مدیر انتشارات الهام اندیشه پیشنهاد چاپ مجموعه اشعار کوتاهم را بدهد. حتی پافشاری کرد و من را به آتلیه برد و برای پشت جلد کتاب عکس گرفت. این رابطهی دور و نزدیک تا امروز هم هست؛ «نقلها» آخریاش بود و قرار است با انتشار مجموعه ترانههای گیلکیام ادامه پیدا کند. از لحاظ تنوع کاری نیز در این دوره شاهد انتشار مجموعه شعر فارسی، مجموعه شعر گیلکی، داستان بلند و مجموعه داستان کوتاه از شما بودهایم (جدا از پرداختن به نقاشی و تاحدودی موسیقی)، این تنوع کاری را چگونه توضیح میدهید؟ موسیقی که همراه ترانه است و برمیگردد به شعر؛ منتهی کمی سبکتر. پس میماند نقاشی و داستان کوتاه. داستان بلند تجربهای نیست که بخواهم تکرار کنم. البته منظورم آثار قبلی نیست؛ ادیل را که منتشر کردهام و داستان بلند دیگری دارم که شاید در آینده انتشار دهم. منتها داستان کوتاه کار همیشگی شده است. آیا فکر نمیکنید این تجربههای گوناگون و پرداختن به قالبهای متفاوت، آن قالبی را که در آن برجستهتر هستید (مثلاً شعر یا نقاشی را) تحتتأثیر قرار بدهد؟ مثلاً آیا جعفر خادم داستان نویس همان قدر خوب است که جعفر خادم شاعر؟ به نظر من شعر، داستان کوتاه و نقاشی وجوه گوناگون یک آدماند. خب! من ذهنم اینطوری است؛ یعنی تنها تراوشات ذهنی خود را در قالبهای گوناگون روی کاغذ میآورم. درواقع در قالبی که خودش روی کاغذ میآید و تلاش نمیکنم قالب خاصی را به آن تحمیل کنم؛ به همین دلیل است که حتی در حوزهی نمایشنامه و فیلمنامه هم کار کردهام. البته درهرحال خاستگاه اصلیام ادبیات است. شما را اکثراً به نام مستعار «تم رافا» میشناسند، این نام از کجا آمد؟ از زبان لاهیجانی به چه معناست؟ تَم یعنی سکوت، سردی و برف. رافا هم که چشمپا. چرا اصرار دارید در کارهای مختلف از نامهای مستعار گوناگون و ناشناخته مثل مش ابا، مت هوراش و … استفاده کنید؟ راستش نمیدانم چرا از هر نامی گریزانم… حالا هم که هوراش هستم! به نظرم خسته کننده است که آدم یک نام داشته باشد! کمی از فعالیتهاتان در حوزهی نقاشی بگویید. سبک مورد علاقهتان در نقاشی چیست؟ نمادگرایی و زاویهدیدهای زیبا و ناشناخته دو فاکتور مهم برایم در نقاشی است؛ وگرنه هدفم به تصویر درآوردن آناتومی نیست؛ به نظرم عصر این نوع نقاشی کشیدن بهسر آمده است. درواقع کارهایم تکنیکی نیستند و بیشتر توجه به فرهنگ دارم. البته شروع آموزشم از رئالیست و بسیار سختکوشانه بود. در نقاشی از چه هنرمندی تأثیر یا الهام گرفتهاید؟ از هیچ هنرمندی تأثیر نگرفتم و سبک خودم را دارم؛ هرچند بعضی از کارها برایم تفکربرانگیزند. اینکه چقدر میتوانم به آنها برگردم. همانطور که گفتم زاویهی دید در نقاشی برایم اهمیت زیادی دارد؛ تا آن زاویه مرا جذب نکند دشوار بتوانم نقاشی بکشم. مضمونهای تکراری را دوست ندارم و این نگاه سختگیرانه کار را برایم دشوار میکند. آیا تابهحال نمایشگاهی از آثار خود به صورت مستقل یا مشترک برپا کردهاید؟ در آلمان یکبار در یک قهوهخانه و در سوئد در یک کشتی. سومین بار روی کف پیادهروی محلهی شعربافان لاهیجان که خیلیها عکس و فیلم گرفتند، چهارمین بار در کافه نگاتیو شیشهگران. حالا هم که در موزهی هوراش یعنی منزل که تمامشان انفرادی بودهاند. و دستی هم در ترجمه دارید! ظاهراً مجموعه شعری هم از زبان آلمانی ترجمه کردهاید که هنوز انتشار پیدا نکرده است… شعرهای یک لهستانی آلمانی زبان را ترجمه کردم؛ دخترخانمی به نام «زلما میرباوم» که در هجده سالگی در اردوگاه آشوویتس براثر تیفوس درگذشت. (باوم در زبان آلمانی به معنی درخت است). 50 شعر از 58 شعر کتابش را به فارسی برگرداندم. دو شعر از هولدر لین، شاعر آلمانی قرن 19، را هم ترجمه کردم. جعفر خادم معمولاً سعی میکند گمنام باشد و کمتر در محافل ادبی و هنری ظاهر میشود. (بهطوریکه بعد از اینهمه سال فعالیت این اولین مصاحبهی رسمیتان است) درعینحال موضوع یک پایان نامه در خارج از کشور هم بودهاید. لطفاً چگونگیاش را برای مخاطبین ما توضیح دهید. سال 1376 موضوع پایاننامهی لیسانس یک دانشجوی ایرانی مقیم آمستردام در رشتهی فیلم ادبیات بودم که به همراه یک گروه مستندساز از هلند به لاهیجان آمد. آنها مستندی 55 دقیقهای ساختند که 25 دقیقه از آن (یعنی کل بخش ادبیاتش) به بنده اختصاص داشت و شامل یک داستان از زندگی من و یک شعرخوانی میشد. این مستند بعدها در سینما و تلویزیون ملی هلند هم نمایش داده شد. کلاً شاید در آکادمی هنرهای زیبای آمستردام از اینجا مشهورتر باشم! (با خنده) از میان آثار منتشر شدهی خود به کدامیک بیشتر علاقهمندید؟ هر گلی یک بویی دارد؛ از همهی گلهایش! و چند پرسش و پاسخ کوتاه… بهترین کتابی که خواندید؟ هر دورهای از کتاب ویژهای خوشم آمد. شاعر مورد علاقه جعفر خادم؟ رودکی نویسندهی مورد علاقهی جعفر خادم؟ فرد خاصی به نظرم نمیآید. بااینکه میدانم عرق خاصی به فرهنگ و زبان گیلکی دارید، اما تا کنون بیشترین آثاری که از شما انتشار یافته به زبان فارسی بوده است. این به استراتژی کاری شما برمیگردد که به دنبال مخاطبین گستردهتر هستید یا اینکه محدودیتها و موانعی برای انتشار آثار گیلکی داشتهاید؟ گسترهی مخاطبان برایم اهمیت چندانی ندارد. در حوزهی ترانه کاملاً روی کارهای گیلکی تمرکز داشتهام اما در آثار نوشتاری به دلیل اینکه روی فرهنگ مکتوب خیلی کار نشده و زبان گیلکی بیشتر مبنای شفاهی دارد، ناگزیر کمتر انتشار دادهام. کلاً زمینهی لازم برای انتشار آثار گیلکی موجود نیست و همانطور که گفتم زبان گیلکی عمدتاً بر پایهی ادبیات شفاهی استوار است؛ ضمن اینکه من یک شاعر عامی هستم و توسعهی فرهنگ گیلکی به فرهیختگان جامعه بستگی دارد. آیا شما هم مثل بسیاری فرهنگ و زبان گیلکی را در خطر زوال میبینید؟ فعلاً که روی زبان گیلکی از لغتنامه تا شعر و ضربالمثل دارند کار میکنند… نه! از هنرمندانی که در حوزهی گیلکی کار میکنند (اعم از موسیقی، شعر و داستان) کار کدامشان را بیشتر میپسندید؟ محمد هندی چند ترانهی گیلکی دارد که خوب است. در شعر گیلکی بیشتر از ترانه کار شده است. باید در شعر گردن کلفت باشی تا به ترانه برسی. حبیب اسماعیلی، حسین وثوقی، محسن بافکر لیالستانی، مرحوم شمس معطر و علیرضا کریم شعرهای خوبی به گویش گیلکی دارند که از این میان به نظرم حسین وثوقی شاخصتر است. در حوزهی داستان هادی غلامدوست بسیار پرکار با کارهای قابل توجه است. موسیقی گیلکی فعلاً از خواب پا نشده! آقای خادم، ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتید و این گفتگو را انجام دادید. در پایان اگر صحبت خاصی دارید بفرمایید. گر بریزی بحر را در کوزهای/ چند گنجد؟ قسمت یک روزهای من هم از شما بابت انجام این گفتگو تشکر میکنم.
|