با وجود اینکه در چند دههی گذشته بارها از پایان دوران ژانر وسترن سخن گفته شده، این دیدگاه یک واقعیت مهم را نادیده میگیرد: وسترن تنها یک ژانر ادبی یا سینمایی نیست، بلکه بخشی از اسطورهشناسی فرهنگی آمریکاست. این جهان داستانی از دل حوادثی همچون جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱ تا ۱۸۶۵) و گسترش مرزهای غربی شکل گرفت و شخصیتهایی را به ادبیات و تاریخ معرفی کرد که نمونههای مشابه آنها در فرهنگهای دیگر بهندرت دیده میشود.
رویدادهایی مانند نبرد اوکی کرال، که در سال ۱۸۸۱ میان نیروهای قانون و گروهی از دامداران رخ داد، یا مرگ جسی جیمز، یکی از مشهورترین یاغیان تاریخ آمریکا، بهتدریج جایگاهی افسانهای پیدا کردند. این وقایع در نشریات عامهپسند، رمانها، نمایشنامهها و حتی اجراهای ودویل بارها بازآفرینی شدند و به بخشی از حافظهی فرهنگی مردم آمریکا تبدیل گشتند.
برخلاف تصوری که گاهی دربارهی وسترن وجود دارد، شخصیتهای این آثار صرفاً قهرمانان اغراقشده یا ضدقهرمانانی خیالی نیستند. چهرههایی مانند بیلی د کید، هفتتیرکش مشهور آمریکایی، به دلیل پیچیدگیهای اخلاقی و جایگاه نمادین خود همچنان مورد توجه قرار دارند. این شخصیتها نمایندهی مفاهیمی همچون استقلال، خوداتکایی و پیشرفت ملی بودند و وسترن نیز در دوران شکوفایی خود، فراتر از یک سرگرمی، نقشی اساسی در شکلگیری هویت فرهنگی آمریکا ایفا کرد.
به همین دلیل، هرگونه تغییر اساسی در مؤلفههای اصلی این ژانر، تنها به بازنگری در یک قالب داستانی محدود نمیشود، بلکه میتواند لایههای اسطورهای آن را نیز کمرنگ کند. با این حال، بسیاری از نویسندگان معاصر توانستهاند ضمن وفاداری به میراث وسترن، آن را با عناصر تازهای همچون علمیتخیلی یا طنز تلفیق کنند. در این مقاله، با تعدادی از برجستهترین رمانهای وسترن آشنا میشویم؛ آثاری که ضمن حفظ هویت این ژانر، روایتهایی تازه و خواندنی ارائه میدهند.

۱. کتاب «برادران سیسترز» اثر پاتریک دوویت
سال انتشار: ۲۰۱۱
نام اصلی: The Sisters Brothers
رمان «برادران سیسترز» نوشتهی پاتریک دوویت، یکی از شاخصترین آثار وسترن معاصر به شمار میآید؛ اثری که با فضاسازی دقیق و روایت تأثیرگذار خود، یادآور بهترین نمونههای وسترن کلاسیک در ادبیات و سینماست.
داستان دربارهی دو برادر به نامهای الی و چارلی سیسترز است که مأموریتی مرگبار آنها را راهی سانفرانسیسکو میکند. مسیر سفرشان از شهرهای پررونق و همچنین ویرانههای بهجامانده از دوران تب طلا میگذرد؛ دورهای که پس از کشف معادن طلا، هزاران نفر برای رسیدن به ثروت راهی غرب آمریکا شدند. مأموریت این دو برادر، قتل معدنکاری به نام هرمان است؛ مردی که ظاهراً در گذشته به کارفرمای مرموز آنها خیانت یا آسیبی رسانده است. برای الی و چارلی، چنین مأموریتی اتفاق تازهای نیست؛ آنها پیشتر نیز بارها برای دریافت پول، دست به قتل زدهاند.
برادران سیسترز از مشهورترین آدمکشهای غرب وحشی هستند و آوازهی خشونتشان در همهجا پیچیده است. چارلی، برادر بزرگتر، رهبری این دو نفر را بر عهده دارد؛ اما وابستگی او به نوشیدن الکل، علاقهاش به زنان و تصمیمهای شتابزدهاش باعث میشود همیشه کنترل اوضاع را در دست نداشته باشد. در مقابل، الی که راوی داستان نیز هست، شخصیتی درونگرا و تأملگر دارد و پیوسته میکوشد برای زندگی آغشته به خشونت خود معنایی پیدا کند. او هرگز از حرفهی آدمکشی فاصله نگرفته و وفاداریاش به برادرش تزلزلناپذیر است، اما همین کشمکش اخلاقی به یکی از مهمترین محورهای رمان تبدیل میشود. در عین حال، رفتارهای گاه خشن و انفجاری او نشان میدهد که شاید در پس ظاهر آرامش، حتی از چارلی نیز خطرناکتر باشد.
سفر این دو برادر به سوی سانفرانسیسکو سرشار از اتفاقات پیشبینیناپذیر، تعقیبوگریزهای نفسگیر و خشونتی بیوقفه است. با این حال، الی در دل همین مسیر با آدمهای مختلفی روبهرو میشود؛ از یک زن مهماندار گرفته تا حسابداری نحیف و زنی مرموز که در کلبهای دورافتاده زندگی میکند. هر یک از این دیدارها لایهای تازه به شخصیت او میافزاید و نگاهش را نسبت به زندگی تغییر میدهد.
داستان پس از رسیدن آنها به سانفرانسیسکو وارد مرحلهای تازه میشود. هرچه برادران به هرمان نزدیکتر میشوند، حقیقت مأموریتشان نیز آشکارتر میشود و درمییابند که دلیل صدور حکم قتل او بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که تصور میکردند. این بخش از رمان، بیش از هر چیز، پیامد انتخابهای گذشته و بهای تصمیمهایی را به تصویر میکشد که شخصیتها ناگزیر از پرداخت آن هستند.
پاتریک دوویت در این رمان، تصویری اصیل و باورپذیر از غرب وحشی ارائه میدهد و در عین حال، از سنت نویسندگان بزرگ این ژانر نیز الهام میگیرد. نثر دقیق و موشکافانهی او یادآور آثار المور لئونارد است، اما بسیاری از منتقدان نزدیکترین شباهت را میان نوشتههای او و آثار مایکل اونداتیه، نویسندهی کانادایی، میبینند؛ نویسندهای که در دههی هفتاد میلادی رمانی درخشان دربارهی بیلی د کید منتشر کرد. این تأثیر را میتوان هم در انتخاب واژگان و هم در شیوهی بیپرده و خونسردانهی توصیف خشونت مشاهده کرد.
«برادران سیسترز» بیتردید یکی از برجستهترین رمانهای وسترن سالهای اخیر است؛ اثری که بدون تلاش برای مدرنسازی این ژانر، با وفاداری کامل به روح و فضای وسترن کلاسیک، تجربهای ماندگار برای علاقهمندان ادبیات داستانی رقم میزند؛ گویی کتابی است که از دل یک قرن پیش به زمانهی ما رسیده است.
برشی از کتاب
«من هیچوقت به مفهوم انسانیت فکر نکرده بودم و اصلا نمیدانستم که از انسان بودنم خوشحالم یا نه، ولی اینبار احساس میکردم به توانایی ذهن انسان افتخار میکنم، به موشکافی و پشتکارش. از زنده بودنم بهشدت شاد بودم و خوشحال که خودم هستم. طلای درون سطلها از خود نور میتراوید و شاخههای درختان اطراف در نور رودخانه غسل میکردند. باد گرمی از دره و سطح آب میوزید که صورتم را میبوسید و باعث میشد موهایم بر فراز چشمانم به رقص درآیند. آن لحظه، آن موقعیت در زمان، تا موعد مرگم شادترین لحظهٔ زندگیام باقی خواهد ماند. بیشازحد خوشحال بودم، طوری که فکر کردم انسان هرگز نباید به این درجه از رضایت برسد.»

۲. کتاب «جایی برای پیرمردها نیست» اثر کورمک مککارتی
سال انتشار: ۲۰۰۵
نام اصلی: No Country for Old Men
کورمک مککارتی را بسیاری با روایتهای تلخ، شخصیتهای بیرحم و خشونتی بیپرده میشناسند؛ با این حال، رمان «جایی برای پیرمردها نیست» برخلاف آنچه در نگاه نخست انتظار میرود، تنها اثری دربارهی تاریکی و ناامیدی نیست. هرچند در این داستان نیز مرگهای بیدلیل، قتلهای هولناک و شخصیتهایی جامعهستیز حضوری پررنگ دارند، اما روایت فراتر از نمایش خشونت پیش میرود و در میان این آشوب، روزنهای از بقا و امید نیز دیده میشود؛ دستاوردی که در جهان داستانی مککارتی چندان معمول نیست.
داستان در دههی ۱۹۸۰ و در جنوب غربی ایالت تگزاس جریان دارد. لوئلین ماس، جوشکاری که زندگی آرامی را سپری میکند، هنگام شکار به صحنهی خونین یک معاملهی نافرجام مواد مخدر برمیخورد؛ درگیریای که همهی طرفهای آن را به کام مرگ کشانده است. در میان این ویرانی، او چمدانی پر از میلیونها دلار پول پیدا میکند و برخلاف تردیدهای درونیاش تصمیم میگیرد آن را با خود ببرد. همین انتخاب، آغاز زنجیرهای از حوادث است که مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر میدهد و او را وارد تعقیبی مرگبار میکند.
همانند بسیاری از آثار مککارتی، در این رمان نیز نیروی شر در قالب شخصیتی فراموشنشدنی تجسم یافته است. آنتون چیگور، قاتلی بیرحم و سرد، یکی از ماندگارترین ضدقهرمانان ادبیات معاصر به شمار میآید؛ شخصیتی که خشونت را نه از روی خشم، بلکه با آرامشی هراسآور و منطقی شخصی اجرا میکند و همین ویژگی، او را به حضوری هولناک در سراسر داستان تبدیل کرده است.
هرچه روایت پیش میرود، نگاه متفاوت چیگور به جهان آشکارتر میشود. او باور دارد که سرنوشت انسانها نتیجهی انتخابهایی است که خودشان در گذشته انجام دادهاند و پایان زندگی هر فرد، از همان تصمیمها سرچشمه میگیرد. در نگاه او، تقدیر گریزی ندارد و انسان تنها گاهی فرصت مییابد شانس خود را بیازماید؛ همانگونه که چیگور در برخی موقعیتها با پرتاب یک سکه، سرنوشت قربانیانش را به بازی میگذارد. تعقیب بیوقفهی لوئلین ماس و رفتارهای بیرحمانهی این شخصیت، بهخوبی یکی از مهمترین مضامین رمان را برجسته میکند: گریزناپذیر بودن سرنوشت.
در نقطهی مقابل چیگور، کلانتر بل قرار دارد؛ مردی که نمایندهی نسل گذشته و ارزشهای سنتی آمریکاست. او به دورانی تعلق دارد که احترام، ادب و مسئولیتپذیری جایگاه ویژهای در روابط انسانی داشت؛ دورانی که مردان برای ادای احترام کلاه از سر برمیداشتند و کودکان از همان ابتدا آموخته بودند قدردان مهربانی دیگران باشند. حضور کلانتر بل در کنار روایت قاچاق مواد مخدر، قتل و خشونت، تضادی عمیق میان جهان قدیم و واقعیت تلخ جامعهی جدید ایجاد میکند. تلاش او برای حفاظت از مردم منطقه، به داستان بُعدی اخلاقی میبخشد و تقابل همیشگی خیر و شر را از زاویهای تازه به تصویر میکشد.
یکی از مهمترین ویژگیهای سبک نگارش مککارتی در این رمان، ایجاز و دقت مثالزدنی گفتوگوهاست. دیالوگها کوتاه، ساده و مستقیم هستند، اما در پس همین جملات اندک، لایههای عمیقی از شخصیتپردازی، احساسات و انگیزههای افراد نهفته است. نویسنده با کمترین واژهها، فضایی رازآلود و پرتعلیق خلق میکند و خواننده را وادار میسازد تا معنای پنهان هر گفتوگو را کشف کند.
البته یکی از ویژگیهای شناختهشدهی آثار مککارتی، استفاده نکردن از علائم گفتاورد برای دیالوگهاست؛ روشی که گاهی تشخیص گوینده را، بهویژه در گفتوگوهای چندنفره، دشوار میکند. با این حال، «جایی برای پیرمردها نیست» در مقایسه با بسیاری از آثار دیگر او، از ساختاری سادهتر برخوردار است و کمتر از تکنیکهای پیچیدهی روایی بهره میگیرد. همچنین برخلاف برخی رمانهای دیگر نویسنده، توصیفهای طولانی از طبیعت و محیط در این اثر به حداقل رسیده و جای خود را به نثری فشرده و پرشتاب داده است؛ ویژگیای که باعث میشود روایت با ریتمی سریعتر پیش برود.
پایان رمان، همچون بسیاری از آثار مککارتی، بیرحمانه و تأملبرانگیز است و ممکن است خواننده را با پرسشهای فراوان و احساسی از سردرگمی تنها بگذارد. در همین نقطه، مضمون اصلی داستان، یعنی اجتنابناپذیر بودن تغییر، بیش از هر زمان دیگری خود را نشان میدهد. کلانتر بل در برابر دگرگونیهای جامعه ایستادگی میکند، لوئلین ماس میکوشد از پیامدهای تصمیمهای خود بگریزد و آنتون چیگور همچنان با اطمینان کامل به باورهایش دربارهی سرنوشت و اختیار پایبند میماند؛ گویی صخرهای استوار است که هیچ موجی توان تغییر آن را ندارد.
اگرچه «جایی برای پیرمردها نیست» در قالب وسترن کلاسیک قرار نمیگیرد، اما یکی از درخشانترین نمونههای نئووسترن به شمار میرود؛ رمانی که با تلفیق تعلیق، فلسفه، خشونت و شخصیتپردازی کمنظیر، جایگاه ویژهای در ادبیات معاصر پیدا کرده است و برای علاقهمندان این زیرژانر، از مهمترین آثار خواندنی محسوب میشود.
برشی از کتاب
«من هر روز صبح روزنامهها رو میخونم. بیشتر میخوام بدونم اطراف خودمون چه اتفاقهایی افتاده. هیچ وقت هم نگفتم که کارم رو خوب انجام دادم. کار ما روز به روز سختتر میشه. همین چند وقت پیش دو تا پسر با هم رفیق شدند. یکیشون از کالیفرنیا بود یکی از فلوریدا. جایی اون وسطای راه باید آشنا شده باشند. بعد شروع کردند به سفر با همدیگه و کشتن مردم. یادم نیست چند نفر رو کشتند. فکر کن چقدر احتمال داشت این دو تا به هم برسند. تا قبل از این ماجرا چشمشون به هم نیفتاده بود. مگه چند نفر آدم اینجوری تو این مملکت هست. فکر نکنم زیاد باشند. خب ما که نمیدونیم. یه روز دیگه یه زنی رو گرفتند که بچهش رو انداخته بود تو سطل آشغال. چجور آدمی ممکنه همچین کاری به ذهنش برسه؟ زن من دیگه روزنامه نمیخونه. شاید حق با اون باشه. معمولا حق با اونه.»

۳. کتاب «از گور برگشته» اثر مایکل پانک
سال انتشار: ۲۰۰۲
نام اصلی: The Revenant
رمان «از گور برگشته» نوشتهی مایکل پانک، اثری در ژانر وسترن تاریخی است که با الهام از زندگی واقعی هیو گلاس، شکارچی و کاوشگر نامدار آمریکایی، روایت شده است. این کتاب، ماجرای مردی را دنبال میکند که پس از رها شدن در آستانهی مرگ، سفری دشوار و فراموشنشدنی را برای زنده ماندن و رویارویی با کسانی که به او خیانت کردهاند آغاز میکند. در بطن این داستان، نویسنده تصویری تأثیرگذار از توانایی انسان در مقاومت در برابر سختترین شرایط ممکن ارائه میدهد.
رمان از همان صفحات نخست با صحنهای نفسگیر آغاز میشود. حملهی سهمگین یک خرس گریزلی، هیو گلاس را بهشدت زخمی و ناتوان میکند. همراهان او که گروهی از شکارچیان پوست هستند، برای مدتی او را با خود حمل میکنند، اما ادامهی مسیر در سرزمینی که خطر حملهی سرخپوستان هر لحظه وجود دارد، آنها را با تصمیمی دشوار روبهرو میسازد. رهبر گروه از دو نفر میخواهد کنار گلاس بمانند تا پس از مرگش او را به خاک بسپارند، اما این دو مرد نیز پس از مشاهدهی نشانههای حضور سرخپوستان، او را رها کرده و میگریزند. آنها علاوه بر ترک کردن گلاس، تمام وسایل ارزشمندش از جمله اسلحه، ابزار و آذوقه را نیز با خود میبرند. تصورشان این است که او دیگر شانسی برای زنده ماندن ندارد، اما برخلاف انتظار، گلاس از مرگ میگریزد و خیانت همراهانش انگیزهای نیرومند برای آغاز سفری سرشار از انتقام در وجود او ایجاد میکند.
«از گور برگشته» مملو از صحنههای پرهیجان و ماجراجویانه است. هیو گلاس در طول مسیر، بارها با اتکا به تجربه، هوش و ارادهی خود از مهلکه میگریزد. او برای بقا تله و سلاح میسازد، آتش روشن میکند، استخوانهای شکستهی خود را جا میاندازد، از پوست حیوانات قایقی ابتدایی تهیه میکند و بارها از دست جنگجویان قبیلهی آریکارا جان سالم به در میبرد. یکی از تأثیرگذارترین بخشهای رمان زمانی است که گلاس، پس از دو هفته خزیدن روی زمین در حالی که از گرسنگی، جراحت و خستگی به مرز فروپاشی رسیده، با ساختن مشعلی ساده گلهای از گرگها را از لاشهی یک گاومیش دور میکند و موفق میشود برای ادامهی زندگی غذایی به دست آورد.
با وجود آنکه محور اصلی داستان بر انتقام استوار است، مایکل پانک هرگز این احساس را ستایش نمیکند. رمان بهتدریج نشان میدهد که انتقام، اگرچه میتواند نیروی محرک انسان باشد، لزوماً خلأهای درونی او را پر نمیکند و حتی ممکن است مانع از یافتن معنای واقعی زندگی شود. هیو گلاس در طول این سفر دشوار، تنها به دنبال انتقام باقی نمیماند؛ او در مسیر رنج، تنهایی و مبارزه، دگرگونی عمیقی را تجربه میکند و به انسانی پختهتر، نجیبتر و قهرمانتر تبدیل میشود.
در کنار روایت اصلی، نویسنده بخشهایی از گذشتهی هیو گلاس را نیز بازگو میکند. این فصلها تصویری جذاب از زندگی مردی ارائه میدهند که گویی از همان ابتدا برای ماجراجویی آفریده شده است و همین روایتهای موازی، به اندازهی خط اصلی داستان، خواندنی و پرکشش هستند. پانک همچنین با افزودن مؤخرهای قابلتوجه، پایانبندی متفاوت و غیرمنتظرهای برای کتاب رقم زده است.
اقتباس سینمایی مشهور «از گور برگشته» با بازی لئوناردو دیکاپریو، اگرچه بر پایهی همین داستان ساخته شده، اما در روایت زندگی هیو گلاس آزادی عمل بیشتری داشته و به همین دلیل فضایی تیرهتر و اندوهبارتر نسبت به رمان پیدا کرده است. با این حال، هم کتاب و هم فیلم، روایتگر زندگی مردی استثنایی هستند که با ارادهای کمنظیر بر دشوارترین موانع غلبه میکند. برای علاقهمندان به داستانهایی دربارهی استقامت، بقا و قدرت ارادهی انسان، کمتر اثری در ادبیات وسترن میتواند تجربهای به اندازهی «از گور برگشته» تأثیرگذار و عمیق باشد.
برشی از کتاب
«اگر گلاس به خدایی اعتقاد داشت، قطعا این خدا در این وسعت عظیمِ غرب ساکن بود. نه یک حضور فیزیکی، بلکه یک ایده، چیزی فراتر از درک انسان، چیزی بزرگتر.»
۴. کتاب «شهامت واقعی» اثر چارلز پورتیس
سال انتشار: ۱۹۶۸
نام اصلی: True Grit
رمان «شهامت واقعی» نخستین بار در سال ۱۹۶۸ منتشر شد و خیلی زود جایگاه خود را بهعنوان یکی از برجستهترین آثار وسترن کلاسیک تثبیت کرد. محبوبیت این کتاب باعث شد دو اقتباس سینمایی موفق از آن ساخته شود؛ نخست با بازی جان وین در سال ۱۹۶۹ و دیگری به کارگردانی برادران کوئن و با بازی جف بریجز در سال ۲۰۱۰. اگر این فیلمها را دیده باشید، با فضای کلی داستان آشنا هستید، اما رمان همچنان تجربهای متفاوت و ارزشمند برای خواندن به شمار میآید.
داستان دربارهی متی راس، دختر چهاردهسالهای است که پس از قتل پدرش به دست یاغیای به نام تام چینی، تصمیم میگیرد قاتل را به سزای اعمالش برساند. چینی علاوه بر کشتن پدر متی، اسب او و ۱۵۰ دلار پول نقدش را نیز به سرقت برده است. متی که روحیهای سرسخت و ارادهای شکستناپذیر دارد، به سراغ روستر کاگبرن، کلانتری سالخورده، خشن و تکچشم میرود و با اصرار فراوان او را برای تعقیب قاتل استخدام میکند. این دو راهی قلمرو سرخپوستان میشوند تا عدالت را اجرا کنند. «شهامت واقعی» همانند شخصیت اصلی خود، اثری متفاوت، غیرمنتظره، گاه طنزآمیز و سرشار از لحظات فراموشنشدنی است.
چارلز پورتیس پیش از این رمان، کتاب «سگ جنوب» را نیز نوشته بود، اما این دو اثر از نظر فضا و لحن تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارند. «سگ جنوب» داستانی عجیب، طناز و متعلق به دههی هفتاد میلادی است، در حالی که «شهامت واقعی» خواننده را به سال ۱۸۷۸ میبرد و با لحنی آرام، جدی و کلاسیک روایت میشود.
راوی داستان، متی راس در سالهای پیری است؛ زنی که سالها پس از آن ماجراها، خاطرات نوجوانی خود و تلاش برای یافتن قاتل پدرش را بازگو میکند. همین زاویهی دید باعث شده روایت، لحنی خشک، خونسرد و گاه بیاحساس داشته باشد؛ لحنی که بیش از آنکه به یک دختر نوجوان شباهت داشته باشد، بازتاب نگاه پخته و سالخوردهی راوی است. با این حال، تصور دختری چهاردهساله که با صلابت در کنار روستر کاگبرن و یک رنجر تگزاسی به نام لابوف (که تلفظ صحیحتر نام او «لابیف» است) حرکت میکند و با همان جدیت و واقعگرایی سخن میگوید، یکی از جذابترین ویژگیهای داستان محسوب میشود.
رمان با روایت قتل بیرحمانهی پدر متی آغاز میشود. او خانه را ترک میکند تا فردی را بیابد که بتواند تام چینی را به دادگاه آرکانزاس بکشاند. متی تنها یک خواسته دارد؛ اینکه قاتل پدرش به دار آویخته شود. پس از پرسوجو از مردم شهر، که از درخواست جدی یک دختر نوجوان برای استخدام کلانتر شگفتزده شدهاند، او روستر کاگبرن را انتخاب میکند؛ زیرا همه او را بیرحمترین کلانتر منطقه میدانند و متی باور دارد که او معنای واقعی «شهامت» را در وجود خود دارد. در ادامه، آنها با اکراه همکاری لابوف را نیز میپذیرند؛ مردی که او هم به دنبال تام چینی است.
یکی از نقاط قوت اصلی رمان، رابطهی میان این سه شخصیت کاملاً متفاوت است. آنها در آغاز هیچ علاقهای به همکاری با یکدیگر ندارند، اما هدف مشترکشان باعث میشود کنار هم قرار بگیرند و بهتدریج دریابند که تنها راه دستگیری چینی، اعتماد و همکاری متقابل است. همین تحول تدریجی، به داستان عمق و جذابیتی ویژه میبخشد.
سبک نگارش چارلز پورتیس موجز، دقیق و کمحرف است. طنز ظریفی که در گفتوگوهای خشک و کنایهآمیز شخصیتها جریان دارد، فضای داستان را دلنشین میکند، هرچند این طنز هرگز بر روایت غالب نمیشود. همانند دیگر آثار پورتیس، نقطهی قوت اصلی کتاب در دیالوگهای طبیعی و باورپذیر آن نهفته است؛ گفتوگوهایی که دلیل اصلی موفقیت اقتباسهای سینمایی این اثر نیز به شمار میروند.
شاید تنها نکتهای که برخی خوانندگان آن را نقطهضعف رمان بدانند، طولانی بودن تعدادی از فصلها باشد، اما در مقابل، کتاب نسبت به هر دو نسخهی سینمایی، خشونت بیشتری دارد و تصویری واقعگرایانهتر از دنیای غرب وحشی ارائه میدهد.
برشی از کتاب
«اینجا در داردانل و راسلویل مردم میگفتند خب، این دخترههی ترشیدهی بدعنق خیلی با مارشال آشنا نبود و با این کارش فقط میخواست خودشیرینی کند. حدس میزنم چه چیزهای دیگری پشتسرم میگفتند. مردم عاشق حرف زدناند. دوست دارند بیدلیل بهات تهمت بزنند، خصوصاً اگر خودشان را پایینتر از تو ببینند. همیشه میگویند که من صرفاً شیفتهی پول و کلیسای پرسبیتریام و برای همین هنوز ازدواج نکردهام. آنها فکر میکنند که همه کُشتهمُردهی ازدواجاند. بله، حقیقت دارد که من عاشق کلیسا و حساب بانکیام هستم. چه اشکالی دارد؟ میخواهم رازی را برایتان فاش کنم. همین آدمها وقتی میخواهند از من پول قرض بگیرند یا وقتی خواهش و التماس میکنند تا موعد بازپرداختشان را تمدید کنم بیاندازه مودبانه حرف میزنند! راستش هرگز وقت این را نداشتم که ازدواج کنم و بههرحال به کسی هم ربطی ندارد که من متأهلم یا مجرد. اصلاً برایم مهم نیست که مردم دربارهام چه میگویند. اگر میخواستم، با یک میمون زشت ازدواج میکردم و میگذاشتمش مسئول حسابداری.»

۵. کتاب «گذرگاه قصاب» اثر جان ادوارد ویلیامز
سال انتشار: ۱۹۶۰
نام اصلی: Butcher’s Crossing
رمان «گذرگاه قصاب» دومین اثر جان ادوارد ویلیامز است؛ هرچند خود نویسنده نخستین رمانی را که در سالهای جوانی نوشته بود، چندان جدی نمیدانست و از همین رو بسیاری این کتاب را نخستین اثر مهم و حرفهای او به شمار میآورند. این رمان با همان نثر آرام، دقیق و تأملبرانگیزی نوشته شده که بعدها در شاهکار مشهور ویلیامز، «استونر»، نیز دیده میشود. «گذرگاه قصاب» اثری است که به جای دلگرم کردن مخاطب، او را به دل واقعیتهای سخت و گاه تلخ زندگی میبرد و در عین وفاداری به مؤلفههای وسترن، مرزهای این ژانر را پشت سر میگذارد تا به تأملی عمیق دربارهی انسان، طبیعت و تقابل آنها تبدیل شود.
شخصیت اصلی داستان ویل اندروز، جوانی بیستوسهساله و دانشجوی انصرافی دانشگاه هاروارد است که برای یافتن معنایی تازه در زندگی راهی غرب آمریکا میشود. او در آغاز گمان میکند این سفر فرصتی برای خودشناسی خواهد بود، اما آنچه در انتظارش است، مواجهه با خشونت، آزادی، بقا و مفاهیمی است که درک آنها آسان نیست. شاید جستوجوی او بیش از آنکه سفری برای شناخت خویشتن باشد، تلاشی برای گریز از گذشته و زندگی پیشینش باشد.
داستان در دههی ۱۸۷۰ میلادی رخ میدهد؛ زمانی که اندروز به شهر کوچکی در ایالت کانزاس به نام گذرگاه قصاب میرسد؛ جایی که بیش از چند ساختمان چوبی در امتداد خیابانی خاکی نیست. او با شنیدن خبر رونق تجارت پوست گاومیش و وعدههای امیدوارکنندهی ساکنان شهر دربارهی آیندهی آن، تصمیم میگیرد با صرف پول و جلب اعتماد دیگران، به گروه شکارچیان گاومیش به رهبری مردی کارکشته به نام میلر بپیوندد.
اگرچه روایت کتاب با ریتمی آرام پیش میرود، اما سرشار از لحظات پرتنش و تأثیرگذار است. میلر شخصیتی است که یادآور کاپیتان ایهب در رمان «موبی دیک» است؛ مردی سرسخت، وسواسی و شاید تا حدی دیوانه که برای رسیدن به هدف خود از هیچ تلاشی فروگذار نمیکند و سرنوشت همراهانش را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. ویلیامز با توصیفهایی دقیق و زنده از کولاک، شکار و پوست کندن گاومیشها، عبور از رودخانههای خطرناک و نبرد انسان با طبیعت، فضایی خلق میکند که حس بقا را به شکلی ملموس به خواننده منتقل میسازد. این قدرت تصویرپردازی، در کنار نثر آرام نویسنده، تجربهای متفاوت از وسترن را رقم میزند؛ تجربهای که هرچند از نظر فضای آخرالزمانی به آثار کورمک مککارتی شباهت ندارد، اما از نظر تأثیرگذاری چیزی از آنها کم ندارد.
در ادامهی سفر، اعضای گروه درمییابند که انزوا نهتنها آنها را به یکدیگر نزدیکتر نکرده، بلکه فاصلههای میانشان را بیشتر کرده است. آنها پس از عبور از دشواریهای فراوان، به این نتیجه میرسند که طبیعت تنها نیروی مهارنشدنی پیش روی انسان نیست؛ بلکه چالشهایی که خود انسانها برای یکدیگر میآفرینند، گاه بسیار سهمگینتر و ویرانگرتر از هر طوفان یا سرمایی هستند. این نگاه، رمان را از یک ماجرای صرفاً وسترن فراتر میبرد و آن را به اثری دربارهی ماهیت انسان و پیامدهای انتخابهای او تبدیل میکند.
جان ادوارد ویلیامز در بیشتر آثارش تمرکز خود را بر شخصیتهای مرد قرار داده است؛ ویژگیای که در آثار نویسندگانی مانند جیمز سالتر و ویلیام گلدینگ نیز دیده میشود. با این حال، همانگونه که رمان «استونر» به دلیل نحوهی پرداخت شخصیتهای زن با انتقادهایی روبهرو شد، «گذرگاه قصاب» نیز از این منظر مورد بحث قرار گرفته است. در این کتاب تنها دو شخصیت زن حضور دارند و نویسنده تصویری نسبتاً کلیشهای و کمرنگ از آنها ارائه میدهد. هرچند چنین رویکردی در بسیاری از آثار وسترن کلاسیک رایج بوده است، اما برخی گفتوگوها و شیوهی پرداخت شخصیتهای زن، همچنان محل نقد خوانندگان و منتقدان است.
با وجود این انتقادها، «گذرگاه قصاب» همچنان یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین رمانهای وسترن قرن بیستم به شمار میآید؛ اثری که بهویژه برای علاقهمندان به رمان «موبی دیک» میتواند تجربهای متفاوت و عمیق باشد، زیرا همان حس وسواس، تقابل انسان با طبیعت و جستوجوی معنا را در فضایی کاملاً متفاوت بازآفرینی میکند.
برشی از کتاب
«به دنیا که میای، از دروغ تغذیه میکنی، بعد تو مدرسه دروغهای پیچیدهتری یاد میگیری. تمام عمرت رو با دروغ زندگی میکنی و شاید وقتی برای مردن آماده میشی، بهت الهام بشه که هیچچیز وجود نداره، هیچچیز جز خودت و کارهایی که میتونستی انجام بدی. اما تو اون کارها رو انجام ندادی، چون دروغها بهت گفتن [بعد از مرگ] چیز دیگهای هم هست. بعدش میفهمی که میتونستی دنیا رو داشته باشی، چون تو تنها کسی هستی که این راز رو میدونی؛ ولی دیگه خیلی دیره. خیلی پیر شدی.»

۶. کتاب «نصفالنهار خون» اثر کورمک مککارتی
سال انتشار: ۱۹۸۵
نام اصلی: Blood Meridian
مطالعهی آثار کورمک مککارتی همواره نیازمند نگاهی متفاوت است. جهان داستانی او با قواعد رایج رماننویسی فاصله دارد و نمیتوان آن را با همان معیارهایی سنجید که برای بسیاری از نویسندگان دیگر به کار میرود. «نصفالنهار خون» نیز از همین دست آثار است؛ رمانی منحصربهفرد که خواننده را وادار میکند پیشفرضهای خود را کنار بگذارد و با منطق خاص نویسنده همراه شود.
شخصیتهای این رمان در نگاه نخست ممکن است کمپرداخت یا حتی مینیمال به نظر برسند، اما این سادگی ظاهری بخشی از شیوهی روایت مککارتی است. او شخصیتهایش را نه با شرح و بسطهای مرسوم، بلکه با سکوت، ابهام و رفتارهایشان میشناساند. آنها بیش از آنکه چهرههایی کاملاً آشکار باشند، موجوداتی رازآلود و ناشناختهاند؛ گویی نویسنده با کمترین ابزار، تصویری تیره و فراموشنشدنی از آنها خلق کرده است.
«نصفالنهار خون» سفری به اعماق خشونت، نسلکشی و تاریکترین لایههای وجود انسان است. شخصیت اصلی داستان که تنها با عنوان «بچه» شناخته میشود، در طول این سفر هولناک، ابتدا به خشونت خو میگیرد، سپس زیر فشار آن درهم میشکند و در نهایت به انسانی متفاوت تبدیل میشود. کمرنگ بودن شخصیت او نیز اتفاقی نیست؛ زیرا آنچه برای مککارتی اهمیت دارد، نه آنچه این نوجوان در آغاز داستان است، بلکه انسانی است که در پایان این مسیر به او تبدیل میشود. شخصیتهای رمان، محصول تجربهها و سفرهای خود هستند و خواننده نهتنها شاهد زندگی آنهاست، بلکه در خشونت و رنجی که تجربه میکنند نیز سهیم میشود.
در میان تمام شخصیتهای کتاب، جاج هولدن جایگاهی کاملاً متفاوت دارد. او نیرویی مسلط و تقریباً فراانسانی است؛ مردی که از نظر ظاهر، هوش، قدرت، حیلهگری و نفوذ، حضوری هراسانگیز دارد. هرچه داستان پیش میرود، ابعاد شخصیت او بزرگتر و پیچیدهتر میشود تا جایی که هم به راهنمای ناخواستهی «بچه» تبدیل میشود، هم نقش نجاتدهنده را بر عهده میگیرد و سرانجام به عامل نابودی او بدل میشود. جاج هولدن بیشک یکی از شیطانیترین شخصیتهای خلقشده در ادبیات است؛ شخصیتی که حتی هنگام نواختن موسیقی نیز هالهای از شرارت پیرامون خود دارد.
مککارتی در این رمان، مرز میان آمریکا و مکزیک را به سرزمینی شبیه برزخ تبدیل میکند؛ مکانی خشک، بیرحم و آشفته که در آن انسانها به تدریج از ارزشهای اخلاقی فاصله میگیرند و در گرداب خشونت فرو میروند. رمان این پرسش را مطرح میکند که آیا چنین سقوطی نتیجهی ذات انسان است، یا حاصل نفوذ نیروهای اهریمنی؟ شاید پاسخ، آمیزهای از هر دو باشد. جاج هولدن آشکارا از آشوب و جنگ لذت میبرد، خونریزی را نوعی آیین میداند و معتقد است انسان آزاد همواره به سوی جنگ کشیده میشود. این نگاه، رمان را به اثری عمیقاً فلسفی نزدیک میکند؛ اثری که مفاهیمی چون تقدیر، اختیار و ماهیت خشونت را به چالش میکشد.
لایههای فلسفی و نمادین «نصفالنهار خون» آنقدر گستردهاند که با یک بار مطالعه نمیتوان همهی آنها را کشف کرد. مککارتی نیز هیچ تلاشی برای ساده کردن مسیر خواننده انجام نمیدهد. نثر شاعرانه و گاه رؤیاگونه، جملههای بسیار بلند و استفادهی حداقلی از علائم گفتاورد، مطالعهی این رمان را به تجربهای چالشبرانگیز تبدیل میکند. با این حال، پاداش این دشواری، مواجهه با یکی از بزرگترین شاهکارهای ادبیات وسترن و یکی از عمیقترین روایتها دربارهی تاریکی روح انسان است.
«نصفالنهار خون» تنها داستانی دربارهی خشونت نیست؛ بلکه سفری به دل جهنمی است که انسان خود آن را میآفریند. در این جهان، حتی شخصیتهای اصلی نیز از پیامدهای آن در امان نمیمانند و خواننده تا آخرین صفحه، با تصویری تکاندهنده از ماهیت بشر همراه میشود.
برشی از کتاب
«اوایل صبح به آبریز خشکیدهای رسیدند و پسر اطراف را به دنبال مخزن یا چاه آبی جستوجو کرد اما چیزی آنجا نبود. کف کهنه و فلزی آبریز را برداشت و با تکهای استخوان مشغول کندن ماسهها شد و پس از حدود نیم متر حفاری به ماسههای مرطوب برخورد و کمی بعد، آب اندکی از لای شیارهای حفر شده با انگشتانش طراوید.»

۷. کتاب «برج تاریک: هفتتیرکش» اثر استیون کینگ
سال انتشار: ۱۹۸۲
نام اصلی: The Dark Tower: The Gunslinger
استیون کینگ، فارغ از هر سلیقه و دیدگاهی درباره آثارش، یکی از تأثیرگذارترین و منحصربهفردترین نویسندگان ادبیات معاصر به شمار میرود. رمانهای او اغلب فضایی تاریک و پرتعلیق دارند و همین ویژگی باعث میشود خواننده تا آخرین صفحه مشتاق دنبال کردن داستان بماند. «هفتتیرکش»، نخستین جلد از مجموعه مشهور «برج تاریک»، نیز از همین جنس است؛ اثری که اگرچه در مقایسه با جلدهای بعدی اتفاقات پرشمارتری ندارد، اما بهعنوان ترکیبی از وسترن، فانتزی و علمیتخیلی، زمینه را برای ورود به یکی از گستردهترین جهانهای داستانی استیون کینگ فراهم میکند.
کینگ در بخش قابل توجهی از این رمان، به توصیف زندگی روزمره شخصیت اصلی میپردازد؛ از شکار و غذا خوردن گرفته تا خوابیدن و پیمودن بیابانهای خشک. این شیوه روایت ممکن است در نگاه نخست باعث شود داستان کند به نظر برسد، اما همین جزئیات بهتدریج شخصیت رولند را برای خواننده ملموستر میکنند و پیوند عاطفی عمیقتری میان مخاطب و قهرمان داستان شکل میگیرد. در نتیجه، مأموریت او نیز اهمیت بیشتری پیدا میکند.
رولند تنها یک هدف دارد؛ یافتن مرد سیاهپوش و کشف حقیقت درباره برج تاریک. نویسنده در ابتدای داستان توضیح روشنی درباره انگیزه این سفر ارائه نمیدهد و حتی تا نیمههای کتاب نیز اطلاعات اندکی از گذشته رولند در اختیار خواننده قرار میگیرد. با این حال، رخدادهای داستان و فضای اسرارآمیز آن به اندازهای جذاب هستند که احساس میکنید استیون کینگ در حال پایهگذاری روایتی بسیار بزرگتر است.
یکی از مهمترین ویژگیهای «هفتتیرکش»، خلق جهانی است که مرز میان وسترن و فانتزی را از میان برمیدارد. اگر پیش از این آثار دیگر استیون کینگ را خوانده باشید، لذت مطالعه این رمان دوچندان خواهد شد؛ زیرا بهتدریج درمییابید که بسیاری از جهانهای داستانی او به یکدیگر مرتبط هستند. برای نمونه، مرد سیاهپوش همان شخصیت مشهور رندال فلگ از رمان «ایستادگی» است. همچنین حضور جیک، پسربچهای که با رولند همراه میشود و به نظر میرسد از جهانی شبیه دنیای ما آمده باشد، یکی دیگر از حلقههای ارتباطی این جهان گسترده به شمار میرود.
رمان در پنج بخش روایت میشود و هر بخش با پایانی تأثیرگذار و تعلیقآمیز به پایان میرسد. آغاز داستان نسبت به بخشهای بعدی پیچیدهتر است، زیرا نویسنده بسیاری از اطلاعات را بهصورت مبهم ارائه میکند و خواننده باید با دقت، روابط میان شخصیتها و فضای داستان را کشف کند. در همین بخشها، رولند مدتی در شهری کوچک اقامت میکند و رابطهای عاطفی با زنی به نام آلیس شکل میدهد. نگاه مردم شهر به آلیس چندان مثبت نیست، اما انتخاب رولند برای نزدیک شدن به او، بخشی از شخصیت پیچیده و متفاوت این هفتتیرکش را آشکار میکند.
بخش عمده داستان به سفر رولند و جیک اختصاص دارد؛ سفری که پاسخ بسیاری از پرسشها را به آینده موکول میکند. به همین دلیل، اگر بخواهید رازهای برج تاریک و گذشته شخصیتها را بهطور کامل بشناسید، باید جلدهای بعدی مجموعه را نیز دنبال کنید. «برج تاریک: هفتتیرکش» از این نظر شباهت زیادی به «نصفالنهار خون» دارد؛ کتابی که معمولاً واکنشهای کاملاً متفاوتی در میان خوانندگان برمیانگیزد و کمتر کسی نسبت به آن بیتفاوت میماند. اگر به دنبال تجربهای متفاوت در ژانر وسترن هستید، این رمان میتواند یکی از انتخابهای ارزشمند شما باشد.
برشی از کتاب
«با قاطرش تا وسط خیابان آمد. خاک درون پوتینهایش را خالی کرد. مشکهای آبش از رکاب قاطر آویزان بود. مقابل بار شب ایستاد. آلیس آنجا نبود. به دلیل طوفان کسی به بار نیامده بود. ظرفهای کثیف دیشب هنوز روی میزها بود. آلیس هنوز سالن بار را تمیز نکرده بود و از آنجا بویی مانند بوی سگ خیس به مشام میرسید. خرجین قاطرش را از دانههای خشک و برشتهی ذرت پر کرد. چهار سکهی طلا بر پیشخوان بار گذاشت. آلیس پایین نیامد. صدای پیانوی شب به سکوت دعوتش کرد. به خیابان بازگشت و خرجین را محکم به پشت قاطر بست. احساس کرد چیزی راه گلویش را بسته است. هنوز هم میتوانست از دامی که برایش گسترده بودند، بگریزد، اما شانس کمی داشت. به هر حال از نظر مردم شهر، او مداخلهگر بود.»

۸. کتاب «پسر» اثر فیلیپ میر
سال انتشار: ۲۰۱۳
نام اصلی: The Son
فیلیپ میر پس از موفقیت نخستین رمان خود، بار دیگر در «پسر» به سراغ موضوع خشونت و قتل رفت، اما این بار داستانی بسیار گستردهتر و جاهطلبانهتر خلق کرد. این رمان نزدیک به دو قرن از تاریخ ایالت تگزاس را در بر میگیرد و زندگی گروههای مختلفی از جمله مهاجران سفیدپوست، مکزیکیها و قبایل سرخپوست را به تصویر میکشد. اثری که در عین روایت تاریخ یک خانواده، تصویری وسیع از شکلگیری هویت تگزاس و کشمکشهای خونین آن بر سر زمین، قدرت و نفت ارائه میدهد.
داستان با دو قتل خانوادگی آغاز میشود؛ رخدادهایی که هر دو نقشی تعیینکننده در مسیر روایت دارند. نخستین حادثه در سال ۱۸۴۹ اتفاق میافتد؛ زمانی که گروهی از سرخپوستان کومانچی به خانه اِلی مککالو، نوجوان سیزدهساله داستان، حمله میکنند. در این یورش، مادر و خواهر الی کشته میشوند، خانه غارت میشود و او به همراه برادرش به اسارت برده میشود. حدود هفتاد سال بعد، دومین قتل خانوادگی رخ میدهد، اما این بار خود الی، که اکنون به مقام بالایی در ارتش رسیده است، عامل اصلی این فاجعه است. او خانواده گارسیا را به سرقت گاوهای خاندان مککالو و زخمی کردن یکی از نزدیکانش متهم میکند و همین موضوع به حملهای خونین منجر میشود. پیتر، پسر الی، نیز در این عملیات حضور دارد و تا پایان عمر بار سنگین عذاب وجدان را بر دوش میکشد و پدرش را مسئول اصلی این جنایت میداند.
رمان از زاویه دید سه شخصیت روایت میشود: الی مککالو، پیتر و ژان اَن، نوه پیتر. هر یک از این شخصیتها ساختار روایی ویژه خود را دارند. فصلهای مربوط به الی به صورت اولشخص روایت میشوند، بخشهای پیتر از دل یادداشتهای روزانه او شکل گرفتهاند و فصلهای ژان اَن با زاویه دید سومشخص نوشته شدهاند. فیلیپ میر با این ساختار چندلایه، موفق میشود روایت سه نسل از یک خانواده را بدون بر هم زدن انسجام داستان پیش ببرد و اطلاعات هر شخصیت را بهگونهای ارائه کند که روایت طبیعی و باورپذیر باقی بماند.
ریشه بسیاری از خشونتهای خاندان مککالو را باید در زندگی خود الی جستوجو کرد. او پس از اسارت، به فرزندخواندگی رئیس قبیله کومانچی پذیرفته میشود و چهار سال از زندگی خود را در میان این قبیله میگذراند. استعداد، هوش و تواناییهای او باعث میشود به شکارچی، ردیاب، راهنما و جنگجویی برجسته تبدیل شود. در فرهنگی که جایگاه هر مرد با تعداد دشمنانی که از پا درآورده سنجیده میشود، الی معنای فداکاری برای قبیله را نیز میآموزد. پدرخواندهاش به او یاد میدهد که زندگی تنها زمانی ارزشمند است که در خدمت دیگران باشد. همین تجربه باعث میشود الی هم ارزش زندگی را درک کند و هم در صورت نیاز، بدون تردید آن را بگیرد. زمانی که بیماری آبله قبیله را نابود میکند، او برای کمک به بازماندگان حاضر میشود خود را به سفیدپوستان بفروشد. با وجود بازگشت به جامعه سفیدپوستان، هرگز احساس تعلق واقعی به آن پیدا نمیکند و همواره خود را غریبهای میبیند که در میدان نبرد آرامش بیشتری نسبت به زندگی خانوادگی دارد.
این احساس بیگانگی تنها به الی محدود نمیشود. پیتر نیز هیچگاه نتوانست رابطهای صمیمانه با پدرش برقرار کند. او عاشق تنها بازمانده خانواده گارسیا میشود و برای زندگی در کنار او، همسر و فرزندانش را ترک میکند و عملاً از خاندان خود فاصله میگیرد. ژان اَن نیز شخصیتی متفاوت و مستقل دارد؛ دختری که بخش زیادی از کودکیاش را در تنهایی و در کنار مردانی گذرانده که حضورش را جدی نمیگرفتند. پس از مرگ زودهنگام همسرش، اداره زمینهای نفتخیز خاندان مککالو را شخصاً بر عهده میگیرد و با دنیایی روبهرو میشود که تا پیش از آن تنها مردان در آن تصمیمگیرنده بودند. او با وجود تمام نگاههای تحقیرآمیز، شخصیتی سرسخت، مغرور و بیرحم از خود نشان میدهد و ثابت میکند توانایی اداره میراث خانوادگی را دارد.
فیلیپ میر در «پسر» به قلمرویی قدم میگذارد که پیش از او کورمک مککارتی در «جایی برای پیرمردها نیست» تجربه کرده بود، با این تفاوت که در جهان داستانی میر، در کنار خشونت، نشانههایی از مهر و انسانیت نیز دیده میشود. الی در میان تمام خشونتهایش، لحظاتی سرشار از عاطفه دارد؛ ژان اَن با وجود شخصیت سختگیرش، نسبت به فرزندانش احساس مسئولیت میکند و پیتر، با وجود حضور در قتلعام خانواده گارسیا، عشق را در کنار آخرین بازمانده همان خانواده تجربه میکند.
البته نباید تصور کرد که «پسر» رمانی آرام و ملایم است. این کتاب سرشار از صحنههای تلخ، خشونتآمیز و تکاندهنده است، اما پیش از آنکه صرفاً داستان یک خانواده باشد، روایتی حماسی از تاریخ تگزاس و کشمکشهای خونینی است که بر سر مالکیت زمین، منابع طبیعی و قدرت شکل گرفتهاند. همین ویژگی، «پسر» را به یکی از برجستهترین رمانهای وسترن معاصر تبدیل کرده است.
برشی از کتاب
«تفاوت یه مرد شجاع و یه ترسو خیلی سادهست. مسئله سر عشقه. یه ترسو فقط خودش رو دوست داره… یه ترسو فقط به بدن خودش اهمیت میده و اون را بالاتر از هر چیز دیگری دوست داره. یه مرد شجاع اما اول بقیهی آدمها را دوست داره و خودش رو آخر.»
